الشيخ السبحاني

413

تذكرة الأعيان

سحرگاه تيرى پريد از كمانى * تنى زو تبه شد ، رها گشت جانى تنى تا نگردد تبه ، طاير جان * كجا مىتواند شدن آسمانى به فصل بهاران كه ديده است يا رب ؟ * وزد در چمنزار ، باد خزانى اگر چند أو رفت واز درد وارست * رها شد ز شور وشر دار فانى ولكن ز بار غم هجر رويش * دو تا شد خدنگ قدم چون كمانى گلى بود بشكفت وروزى بيفسرد * ويا بين اين جمع بد ميهمانى بهر حال هرآنچه بد ، رفت وليكن * بدل ماند اين حسرتم جاودانى كه در طىّ دوران عمرش نكردم * بدان‌سان كه باشد ره ميزبانى أزين حسرت افسرده بودم كه ناگه * به گوشم چنين گفت هاتف نهاني « مدرس نمرده است هرگز » نميرد * « كه ماندست آثار وى جاودانى » « 1 »

--> ( 1 ) . ريحانة الأدب : 8 / 14 - 15 .